لحظه هاتون پر از سورپرایز!

خرید بک لینک

ری را


امروز تمام دنیا را


به بهانه نشانی از تو پا به پا


نقطه به نقطه جست و جو کردم


زنی باشی شاید


یا فرشته ای...


یا حتی معشوق مرده ای چیزی...


اما ری را


تو در هیچ جای دنیایی و خود همه ی دنیایی!



میدانی...؟


امروز به اندیشه ی فرار از یک ذهن پریشان


چنگ زده بودم به شعر


که گریزان بود از خاطر خاک خورده ام


و دست به دامان تمام شعرای عاشق جهان شدم

و سپردم دلم را به زمان!


ری را دیگر نه زمان مرا می شناسد


_نه من زمان را_


شده ایم دو دیرآشنا


که خود را زده اند به نادانی


من غرقه در زمان و او


هر ماهی سالی


به شمار تارهای سپید روی سرم


چندتایی!


اضافه می کند...


من به پهنای یک هفته طولانی


هم مرگ می شوم هم زندگی


و تمام معجزه خدا را


در برزخ احساسم


خواهم فهمید!


ری را گاهی فکر میکنم


نکند خودم باشی


یا شاید خدای جا مانده در احساسم....



"ری را در خیال ِ من" برگرفته از وبلاگ خل وضعی وخیم الحال سابق!

شاید معدود کسایی باشن که از اون وبلاگ با من اومدن تا اینجا...


سلامممممممم

صبحتون بخیرررر!

آقا آخرین نفری که احساس کردم نسبت بهش احساس خوب دارم و ته دلم یه جورایی دوستش داشتم

و (نمیدونم مدلش چجور دوست داشتنی بود) م.ع بود که تو یکی از کلاسای مختلفی که میرفتم استادم

بود!

تمام دوره ای که تو اون کلاسا بودم به خاطر شدت علاقه ی ناخودآگاهم برترین ِ کلاس شده بودم و همون

موقع ها هم بود که فهمیدم برای فهمیدن یه درس باید حتما به استادش علاقمند باشم!:دی

مث آواز که واقعا استادمو دوست دارم!

خوشبختانه و شاید متاسفانه رسم زندگی اینه که هر چیزی مدت انقضا داره و بعد یه مدت تموم میشه!

و کلاس من هم مث همه ی اتفاقای زندگیم که یه روز تموم شدن ! تموم شد و همه ی حسهای خوب هم

متقابلا با اون تموم شدن تموم شد! چون هیچ دلیلی نداره که من یه چیزی رو که به نفعم نیست ادامه

بدم!

و زندگی ادامه پیدا کرد! مثل همه ی روزایی که گذشت و ...

از اونجایی که خدا همیشه دوست داره بنده هایی مثل ِ من و تو شرایط خاص و ویژه بذاره!

مهربان خدایم! یک بار دیگر دست به ابتکار زد و چرخ زمانه چرخید و من باز نیازمند کلاسی شدم که از

سر اتفاق...استادش همان استاد مذکور است!

حالا از اون موقع ها خیلی گذشته و مشخصاً بی جنبه هر روزش با دیروزش 180 درجه فرق میکنه امااا...

رو برو شدن با هر چیز غیرمنتظره ای همیشه منو به فکر میندازه که خدا؟ دقیقا منظورت از این همه کارای

عجیب غریب چیه!؟

و خدا همیشه صبر میکنه و لبخند میزنه...

منم همیشه صبر میکنم و لبخند میزنم...

گاهی از خودم میپرسم چی باعث میشه که انقدر بی دلیل بند خنده ی رو لبای منو همیشه میکشن!

چه تو سختی چه تو راحتی...

بعد تنها جوابی که پیدا میکنم اینه:

"تنها کسی که از سپردن خودم بهش احساس راحتی کردم خدا بود!

واسه همین به همه ی سورپرایزاش و امتحاناش و صبوری هاش لبخند میزنم و میگم..

خدا! برو...دنبالتم!:)"



روزتون پر از نوستالژی:)

+حیاط خلوت بیا!



زهر عشق...

ما را در سایت زهر عشق دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: gochali بازدید: 260 تاريخ: يکشنبه 28 مهر 1392 ساعت: 11:34

صفحه بندی