تابستان امسال با پدر و مادر خود به شهرهاي شهركرد و اصفهان و چادگان سفر رفتيم مابا چهار ماشين بوديم پدرم از سه ماه پيش براي اين سفر برنامه ريزي كرده بود من براي اين مسافرت روزها را مي شمردم روز مسافرت پدرم صندلي عقب را مثل تخت خواب براي من وداداشم درست كرد

کیارش ومن صندلی عقب خوابیده بوودیم
وظهر حركت كرديم وبه نطنز رسيديم آقا جون و عمو سعيد زودتر آنجا رسيده بودند بعد از ما عمو عباس هم رسيد و همه در پارك نطنز ناهار خورديم همه حرفهاي خنده دار مي زدند و خيلي شاد بوديم بعد حركت كرديم وبه اصفهان رفتيم در آنجا به ميدان امام رفتيم ودر بازار آنجا خريد كرديم من به بابا مهدي گير دادم واين كفشي كه پايم هست را آنجا خريديم بعد وسايل شام را خريديم وبه سوئيت اداره بابا مهدي رفتيم خيلي خوش گذشت شام را خورديم وخيلي خنديديم بابا مهدي و عمو سعيد خيلي حرفهاي خنده دار مي زدند فردا صبح زود بابا كه همه را بيدار كرده بود ووسايل را جمع كرده بود وتوي ماشين گذاشته بود وبه سمت شهر كرد حركت كرديم البته من اين ها را نديدم چون بابا مهدي من و بيدار نكرده بود وروي صندلي عقب كه مثل تخت درست كرده بود با داداش كيارش خوابانده بود. بين راه بابا مهدي منو بيدار كرد وگفت بسه ديگه بلند شد ببين چه جاده قشنگي داره. من بيدار شدم و از تونل كه تازه ساخته بودند رد شديم بابا مهدي مي گفت اين تونل را همكاراي من ساخته اند. آخه پدرم در اداره راه وشهرسازي كار مي كند. بعد به شهركرد رسيديم ودر يك پارك صبحانه خورديم وبه اداره آنجا رفتيم وبابا يك سوئيت گرفت وبه داخل شهر رفتيم بعد به شهر كوهرنگ رفتيم در راه هر چه نگاه مي كرديم ماشين پيكان مي ديديم انگار اونجا پيكان خيلي دوست داشتند وقتي به كوهرنگ رسيديم آنجا هوا خيلي خوب بود وتونل كوهرنگ را ديديم آب زيادي از تونل خارج مي شد پدرم مي گفت اين آب از آن طرف كوه وارد تونل شده واز اين طرف خارج مي شود وبه رودخانه مي ريزد بعد آب رودخانه هم به سد چادگان مي ريزد

تونل کوهرنگ
وقتي از تونل پائين آمديم صداي آواز لري قشنگي به گوشمان رسيد آقا جون گفت بريم ببينيم چه خبر است . وقتي به آنجا رسيديم ديديم يكي از آدمهاي آنجا كه شكارچي هم بوده مرده بود وبراي او مراسم گرفته بودند يه آهوي خشك شده و تفنگش هم آنجا بود

شهر کوهرنگ. مراسم ختم
وما براي همين فهميديم كه او شكارچي بوده دو نفر هم آنجا بودند كه وقتي مهمان مي آمد براي او آهنگ مي زدند كه پدرم مي گفت اسم آن سورنا است بوي آبگوشت خوشمزه اي هم مي آمد كه براي ناهار پخته بودندآقايي كه اونجا بود مي گفت هر مهماني يه گوسفند هديه مي آورد وبراي همين آبگوشت پر گوشت وخوشمزه اي هم درست مي كنندمداحي كه اونجا مي خواند به زبان لري وسنتي مي خواند ويك نفر هم ني مي زد خيلي جالب بود بابا مهدي فيلم برداري هم كرد. بعد همه به روستايي رفتيم كه به آن چشمه ديمه مي گفتند آنجا هم خيلي با صفا بود بعد به شهركرد برگشتيم و در يك رستوران چلو كباب باحالي خورديم وبعد به سوئيت رفتيم واستراحت كرديم سوئيت خيلي گرم بود پدرم به سرايدار زنگ زد واو گفت اينجا كولر ندارد وپنجره ها را باز كنيد تا خنك شود عصر همه به بيرون رفتيم وشب در يك پارك شام خورديم و من وپارسا پسر خاله ام يه توپ خريديم و خيلي بازي كرديم.فردا صبح هم بعد از خوردن صبحانه به پل زمان خان رفتيم آنجا پارك قشنگي داشت

پارک پل زمان خان
وما در رودخانه شنا كرديم ومن طبق معمول به پدرم گير دادم وقايق سواري كردم


قایق سواری رودخانه زاینده رود.پل زمان خان
قايق بچه گانه بود كه بايد پا مي زديم تا حركت كند خيلي خوش گذشت بعد همه سوار ماشين ها شديم وحركت كرديم در راه ميوه خريديم و توي ماشين بابا مهدي با ماشين عمو عباس وعمو سعيد شوخي مي كرد بعد از يك جاده اي رفتيم كه كنارش رودخانه بود پدرم مي گفت اين جاده ساحلي است ورودخانه زاينده رود از كنار آن مي گذشت بعد از اين كه كمي جلو رفتيم پدرم يه جاي خوب پيدا كرد وماشين ها را كنار رودخانه برديم آب تميز وبا حالي داشت همه آب تني كرديم


شنا در زاینده رود
حتي آقا جون وبابا هم آب تني كردند و ناهار كه مامان زهرا آماده كرده بود را خورديم وحركت كرديم تا به چادگان رسيديم در شهر يه كم خرت وپرت خريديم وبه دهكده تفريحي چادگان رفتيم بابا اونجا هم از اداره سوئيتي گرفته بود كه خيلي قشنگ وتميز بود

ویلای دهکده چادگان
وهمه وسايلي هم در آن بود ما سالهاي قبل هم به اينجا اومده بوديم دو روز اينجا بوديم و حسابي كيف كرديم وسايل ماهيگيري گرفتيم ودر كنار درياچه ماهيگيري كرديم البته ماهي نگرفتيم


دریاچه چادگان
پدرم مي گفت ماهي هاي اينجا فهميده اند ما كاشوني هستيم فرار مي كنند وهمه غذاهاي ما كه به سر قلاب ماهي گيري مي زديم مي خوردند وفرار مي كردند با اينكه ماهي نگرفتيم ولي تخمه وپفك خورديم و خوش گذرونديم خلاصه همه از درياچه حركت كرديم تا به سوئيت برويم هوا داشت تاريك مي شد وقتي همه بالا رفتند من گير دادم كه پيش عمو عباس بروم وبا آنها بيايم . چشمتان روز بد نبيند تا يه خورده پائين رفتم يه روباه جلوام سبز شد كه من از ترس داد وبيداد راه انداختم وبه سمت بابا دويدم بابا وبقيه كه مي خنديدندگفتند اين باشه كه ديگه به حرف ما گوش كني خلاصه شب جوجه كباب درست كرديم خورديم

عمو عباس جوجه درست می کند
وخيلي وقت نشستيم وبازي كرديم و بعد خوابيديم صبح يه جاهاي ديگه اي رفتيم وپياده روي كرديم وبا ماشين هم دور زديم و دست مي زديم و مي خنديدم خلاصه ناهار هم دوباره جوجه كباب درست كرديم وخورديم ووقتي وقتمان تمام شد سوئيت را تحويل داديم وبه حركت كرديم در راه از مزرعه ها خيار وگوجه ولوبيا واز يه جاي ديگه هلو خريديم وبه گلپايگان رسيديم پدرم گلپايگان را خيلي دوست دارد چون پدرش كه بابا بزرگم بوده وحالا شهيد شده اهل همين شهر بود در اين شهر خوش آب وهوا به يك پارك رفتيم وپدرم از يك مغازه بستني فروشي معروف بستي مغز دار گرفت وخورديم وبعد به بازار گلپايگان رفتيم وتا ساعت ده شب در بازار خريد مي كرديم البته من ديگه به بابا مهدي گير ندادم چون بنده خدا خيلي براي من زحمت كشيده بود بعد سوار ماشين شديم تا به كاشان بيائيم يه دفعه بوي كباب شنيدم به بابا گفتم گشنمه بابا هم براي بقيه ماشينها بوق زد تا كنار بايستند وبراي من وپارسا كباب بگيرد كه يه دفعه عمو عباس گفت ما هم آدميم وكباب گلپايگان را مي خوريم آخه كباب گلپايگان خيلي معروف است خلاصه همه كباب خورديم وحركت كرديم من كه خوابم گرفته بود صندلي عقب كه عين تخت درست شده بود با داداش كيارش خوابيديم . صبح كه بلند شدم ديدم روي تخت خوابم بودم .
بهراد
تابستان ۹۲
برچسب:
نویسنده: gochali