خرید بک لینک
دیروز خیلی دیر ..خیلی نه فقط دیر...رسیدم سر کلاس...فقط چهار نفر توی کلاس بودن ...هیچکدوم از پسرها هم نیومده بودن...استاد داشت سوال می پرسید... جایی نشستم که نفر بعدی می شدم برای سوال پرسیدن...استاد سوال کرد چرا دیر اومدی؟...من شدیدن تعجب کردم اخه هیچوقت از کسی نمیپرسید... زل زده بودم به استاد داشتم فکر میکردم که چی بگم...گفتم دیر اماده شدم...گفت حالت چطوره؟...گفتم خوبم...و ازم سوال پرسید...بعدش هم که محمد مهدی و بعد هم حمید رضا اومد...از حمید رضا هم پرسید که چرا دیر کردی؟...گفت توی ترافیک موندم...منم مشغول پاکنویس بودم همه برگه هام رو پخش و پلا کرده بودم...که زهرا گفت بیا پیش من بشین...وای دیروز زهرا رفت روی اعصابم...همش میگفت من اینو میگم تو اینو بگو...میگم تو هر چی دلت میخواد بگو منم خودم جوابتو میدم... اصلن بحث یه چی دیگه بود یه چی دیگه می گفت...

به ندرت پیش میاد که وسط حرف کسی بپرم اما دیروز از یه کارم خوشم نیومد...حمیدرضا داشت حرف می زد من پریدم وسط حرفش...بعدشم گفتم شما بگو دیگه نگفت گفت نه شما صحبت کن...دیگه باید حواسم جمع باشه که وسط حرف کسی نپرم...


برچسب: نویسنده: gochali تاريخ: يکشنبه 21 مهر 1392 ساعت: 14:18

صفحه بندی