خرید بک لینک
سلام مادر بزرگ

"عشق به نفس افتاده" نفس های آخر را شمرده تر میزند !

لذت ببرم یا اشک بریزد نمیدانم !

میگفت همین دوست داشتن زیباست به عشق خطر نکن ...


دیروز که پسر بچها دور پام پیچیدن و نزدیک بود با تمام ترسی که داشتم بخورم زمین فهمیدم باید بینشون گم بشم تا کم نیارم !

دیروز خیلی خانوم لباس پوشیدم کفشهای مادر به پا کردم و چادر مادر به سر کردم صورتم را آبزده کردم و راهی شدم

مدام درسهایم را مرور میکردم که مبادا ...

میدانم که دانستی دوست ندارم خالی ببندم محبتت یادم نمیرود خدای مهربانم !

یاد خانوم امیری خوابگاه، افتادم وقتی میرفتم و میگفتم خدایا کمک کن دروغ نگم و تو کمک میکردی و من خالی نمیبستم !

خیلی لذت داشت وقتی از اتاق شیشه ایی مصاحبه پریدم بیرون و دیدم خالی نبسته بودم و فقط محبت تو بود که اون سوال به این مهمی را نپرسد !

مادر بزرگ گاهی برگرد به ثانیه هایت نگاه کن به لبخندهایی که مشوقت شدن به اخم هایی که جلوی پرده دریت را گرفتن و سنگ هایی که مچ پایت را شکستند که هر پله ایی را بالا نروی و بستن هایی که تو را بلند کرد

اینها "شر و ور" نیستند معنای شکرگذاری این روزهایم است !

این روزها عاشقم این روزها مسیری پیدا کرده ام برای تفکر کتابی یافته ام برای عشق بازی

این روزها دل بستن را در مسیر دل کندن بازی میکنم !

این روزا من نیستم این روزها تو هم نیستی این روزها مادربزرگ گذر میکند از سر جوانی !


دیروز روز اول مدرسه بود و دوباره جمله ی "با لبخند وارد شوید ".



برچسب: نویسنده: gochali تاريخ: يکشنبه 14 مهر 1392 ساعت: 14:54

صفحه بندی